اگر تابآوری را بهمثابه نوعی «توان برخاستن جمعی» در نظر بگیریم، آنگاه همان ظرفیتی که ریشه در حافظه تاریخی، اسطورهها و تجربههای مکرر عبور از بحران دارد، را میتوانیم برای بحرانهای دیگری نیز فرابخوانیم. نه فقط در زمانه جنگ و برای تامین نیازهای اساسی، بلکه در دوران پساجنگ و برای خلق مجالی تازه برای بازنگری در قواعد تصمیمگیری، گشودن فضا برای مشارکت معنادار ذینفعان، و پرورش آگاهی عمومی.
به گزارش پایگاه خبری بهرهورنیوز، دکتر زهرا سلطانی، دبیر کارگروه امور اجتماعی شرکت مدیریت منابع آب ایران در یادداشتی نوشته است:
در روزهای جنگ برنامههای توسعهای ایران تحتالشعاع قرار گرفت و ظرفیت اجرایی کشور بر تأمین نیازهای پایه جمعیت متمرکز شد. هماهنگی دولت و بخش خصوصی در تامین زنجیرههای حیاتی، ایران را در تامین نیازهای پایه، توانمند کرد و خوشبختانه علیرغم در معرض تهدید قرار گرفتن بسیاری از صنایع، واحدهای تولیدی و زیرساختهای حیاتی کشور – از آب، انرژی و حملونقل تا صنایع غذایی و دارویی – از فروپاشی مصون ماند.
ما امید داریم این کارنامه درخشان در شرایط پرابهام بین جنگ و صلح و در میانه محاصره اقتصادی کشور، حفظ شده و تاب آوری جمعی ما در میانه این بحران، فردایی پرفروغ را برای ایران رقم بزند.
امید ایرانی پرفروغتر از همیشه، از دل اسطوره های سرزمینمان برای تاب آوردن بحران های جمعی برمیخیزد. سیمرغ، نماد دوباره زاده شدن از پی ویرانی، است. سیمرغی که خردش در شاهنامه، پرورش دهنده دلیرانی است که کیان ایران را نگاهبانی میکنند. سیمرغی که در منطقالطیر عطار، در قالب سیمرغ تجلی مییابد که پس از عبور از هفت وادیِ رنج، درمییابند منجی و پناهشان، کسی جز خودِ آنها و ارادهی جمعیشان نبوده است.
این اسطورهها صرفاً داستانهایی از گذشته نیستند، بلکه بخشی از حافظه و هویت جمعی ما را شکل میدهند و به ما میآموزند که چگونه در مواجهه با بحران، معنا، امید و امکان بازسازی را بازتعریف کنیم. از این منظر، برخاستن سرافراز ایران پس از جنگ نه یک رخداد اتفاقی، بلکه امتداد همان الگوی هویتی است که قرنها تابآوری این سرزمین را ممکن کرده است.
به پشتوانه همین اسطوره است که پرسش از آینده ایران، حتی در میانه بحران، معنا پیدا میکند. هرچند ظرفیت کشور این روزها درگیر تأمین نیازهای پایه است و سایه جنگ هر کوششی برای آیندهنگری و بازطراحی برنامههای اجرایی را با تردید و خلأ روبهرو میکند؛ اما ما در دل همین بحران جمعی و از پی ظرفیتی که برای پیوند نیروهای درونی، مبتنی بر خرد ریشهدار و باور به توان برخاستن دوباره خلق میکند، میتوانیم به ساختن ایران پساجنگ و مواجهه با بنیادیترین بحرانهای این سرزمین امیدوار باشیم.
به ویژه بحرانهایی نظیر بحران بهرهبرداری ناپایدار از منابع آب که دهههاست بر کشور سایه افکنده است و در قالب تصاویر خشک شدن رودخانهها و تالابها و ترکهای ناشی از فرونشست بیش از هر زمان دیگری زخمی آشکار بر پیکره سرزمین را نشان میدهند.
خوشبختانه، جنگ با بارشهای بهاری، توامان شد و در برخی نقاط کشور، به طبیعت جانی دوباره بخشید. در میانه جنگ، انتشار تصاویر و خبرهایی از دریاچه ارومیه، چاهنیمهها و برخی دیگر تالابها، روزنههایی از امید و نشاط را در دل ایرانیان زنده کرد؛ اما واقعیت فراتر از این تصاویر لحظهای و تلختر از این نشانههای دلگرمکننده است.
برای متخصصین آب آشکار است که فشار ممتد و چنددههای بر منابع آب سطحی و زیرزمینی، ساختارهای طبیعی کشور را فرسودهتر از آن کرده است که با یک یا چند دوره بارندگی جبران شود. این فشار انباشته، پیامدهای زیستمحیطی گستردهای را در پی داشته که در اغلب سالها بهویژه در سالهای خشکسالی چهره خود را به وضوح نشان میدهد؛ مساله اما فقط طبیعت نیست.
کاهش منابع آب در دسترس سطحی و زیرزمینی، برخی نگرانیهای جدی درباره زیستپذیری آینده برخی مراکز جمعیتی کشور نظیر تهران، مشهد و اصفهان برانگیخته است. نگرانیهایی که هرچند با طرحهای انتقال آب -فارغ از تمام انتقاداتی که میتوان به آن داشت- تا اندازهای تعدیل میشود؛ اما فراتر از افق کوتاهمدت امروز، ما را به تأملی جدی درباره آیندهای فرامیخواند که قرار است برای نسلهای بعدی ایران به یادگار بگذاریم.
کارنامه یک سده اخیر مدیریت آب در ایران پرفراز و نشیب بوده است. از یک سو نمیتوان منکر پیشرفتهای فناورانه در مهندسی آب شد؛ پیشرفتهایی که بهویژه پس از انقلاب و با اتکا بر دانش و توان بومی شکل گرفت و کشور را به سطح قابل توجهی از خودکفایی فنی در اجرای پروژههای پیچیده رساند.
توسعه سدها، گسترش شبکههای آبیاری و زهکشی و اجرای طرحهای بزرگ زیرساختی برای دههها از ستونهای اصلی توسعه و تحقق نوعی عدالت در توزیع منابع به شمار میرفت. به پشتوانه همین ظرفیت فنی، ایران امروز با وجود رشد سریع جمعیت و گسترش شهرنشینی، یکی از بالاترین نرخهای دسترسی به آب شرب سالم با هزینهای نسبتاً پایین را در منطقه دارد و پروژههای بزرگ آبیاری نیز ـ با وجود محدودیتهای مالی و چالشهای ناشی از تحریم ـ نقشی مهم در تقویت امنیت غذایی و توسعه مناطق روستایی ایفا کردهاند. با این حال، این مسیر توسعه فنمحور و عدالتطلبانه، در کنار دستاوردهای قابل توجه خود، روی دیگری نیز داشته است.
بسیاری از مداخلات آبی طی چند دهه گذشته نه در چارچوب یک راهبرد کلان برای پایداری منابع، بلکه در قالب پروژههای منفرد و عمدتاً با معیارهای فنی اجرا شدهاند؛ پروژههایی که گاه حاصل منطق مدیریتی دستگاههای سیاستگذار و توان بخش خصوصی بودهاند و گاه پاسخی به مطالبات عمومی برای توسعه سریع زیرساختها و دسترسی بیقید به آب ارزان. در نتیجه، نوعی نگاه فنی و پروژهمحور بر مدیریت آب غلبه یافته که در بسیاری موارد بدون پیوند مؤثر با چارچوبهای کلان توسعه و بدون ارزیابی نظاممند پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی پیش رفته است.
این رویکرد، هرچند دستاوردهای قابل توجهی در جزئیات مهندسی و اجرای طرحها داشته، اما در مقیاس کلان کمتر توانسته میان رشد، الگوهای مصرف و ظرفیتهای طبیعی سرزمین خشک و کمآب ایران تعادلی پایدار برقرار کند.
در دو دهه اخیر، مدیریت آب کشور کوشیده است با طرح مفاهیمی مانند مدیریت بههمپیوسته منابع آب، تدوین طرحهای جامع، بازنگری در نظام تخصیص و آمایش آبمحور، بخشی از ضعفهای گذشته را جبران کند. همچنین ایجاد شوراهای هماهنگی، اجرای برنامههایی مانند احیا و تعادلبخشی منابع آب زیرزمینی و توسعه سامانههای پایش و داده، با هدف افزایش بهرهوری و کاهش فشار بر منابع در دستور کار قرار گرفته است.
این اقدامات که ریشه در رویکردهای نوین حکمرانی منابع طبیعی دارند، میتوانند گامی رو به جلو محسوب شوند؛ با این حال، هنوز روشن نیست تا چه اندازه توانستهاند مناسبات میان دولت، بخش خصوصی و جامعه را در جهت کاهش فشار بر منابع و ارتقای بهرهوری دگرگون کنند.
در عمل نیز بخش مهمی از ظرفیت دولت همچنان صرف واکنشهای کوتاهمدت به بحرانها میشود؛ اقداماتی که اغلب بدون بازاندیشی در منطق بنیادین مدیریت آب انجام میگیرند و بیش از آنکه به اصلاح ساختاری بینجامند، به مسکنی برای التهابات جاری شباهت دارند.
همگرایی و همدلی، شرط لازم عبور از مدیریت پروژهمحوری بدون افق کلان به سوی حکمرانی پایدار است؛ حکمرانیای که در آن اجزا در کلیتی بزرگتر معنا پیدا میکنند و ظرفیتهای پنهان ملی را برای مواجهه با چالشها بسیج میسازد. تنها در سایه چنین تحولی است که میتوان به گذاری دشوار اما لازم به سوی مصرف مسئولانه، بهرهوری بالاتر و پذیرش واقعبینانه محدودیتهای این سرزمین امید داشت.
از سوی دیگر، ظرفیتی که بتواند تابآوری و پایداری در حوزه منابع آب را به یک اراده جمعیِ مؤثر بدل کند، هنوز بهقدر کافی فعال نشده و مجال بروز نیافته است. مسئله آب، در بخش مهمی از جامعه، هنوز بهصورت یک بحران مشترکِ سرزمینی تجربه نمیشود.
مصرفکننده شهری، کشاورز، صنعتگر و سیاستگذار هر یک اغلب تصویر جزئی و بخشبندیشدهای از مسئله دارند و کمتر در افقی قرار میگیرند که پیامدهای انباشته تصمیمها و رفتارهای خود را در مقیاس حوضه آبریز، سرزمین و نسلهای آینده ببینند. در غیاب این افق مشترک، مطالبات محلی بیشتر معطوف به حفظ وضعیت موجود یا سهمخواهی از منابع آب است و نقش کنشگران عمدتاً به سطح مطالبههای موردی یا اعتراضهای مقطعی فروکاسته میشود. برخی نیروهای اجتماعی، محلی و حرفهای که میتوانند حامل فهمی عمیقتر از رابطه آب و سرزمین باشند نیز اغلب در حاشیه تصمیمگیریها قرار دارند.
در چنین بستری، دولت با اقداماتی نظیر تدوین و ابلاغ دستورالعمل توسعه مدیریت مشارکتی در دهه نود یا اجرای تکالیف قانون برنامه هفتم پیشرفت برای واگذاری بخشی از مسئولیتهای حفاظت و بهرهبرداری آب به نهادهای محلی، تلاش داشته است گامی در جهت بهکارگیری خرد جمعی در مواجهه با بحران آب بردارد.
اما این اقدامات در عمل کمتر توانستهاند فضاهایی را خلق کنند که در آن ذینفعان مختلف بتوانند بهجای مخاطب سیاستها یا مجری بخشنامهها، در مقام همتصمیمگیر ظاهر شوند. شوراها، کارگروهها و سازوکارهای مشارکتی، اغلب تنها بر روی کاغذ امکان گفتوگو و هماهنگی را فراهم میکنند، اما در لحظههای کلیدی تصمیمگیری درباره تخصیص، قیمتگذاری یا اجرای طرحها و پروژههای بزرگ آبی، بهندرت نقشی تعیینکننده مییابند.
برای عبور از این بنبستِ ساختاری و گسست اجتماعی، بیش از هر چیز به نوعی همگرایی نیاز داریم؛ همگراییای که بتواند در پیوند میان اراده دولت و قدرتِ فعالِ جامعه و بخش خصوصی شکل بگیرد. مدیریت پایدار آب در مقطع کنونی، بیش از آنکه نیازمند توسعه سازهای باشد، نیازمند تغییر در مناسبات قدرت و میدان دادن به ذینفعانی است که پیامدهای تصمیمات آبی را با تمام وجود در مزارع، شهرها و اکوسیستمهای پیرامونی خود تجربه میکنند.
اگر بپذیریم که امنیت ملی و زیستبوم ایران در گروِ احیای منابع آب است، آنگاه باید پیمودن مسیری را تجربه کنیم که در آن دولت از جایگاه «تصمیمگیر انحصاری» به نقش «تسهیلگرِ همافزایی» تغییر موضع دهد و جامعه نیز از سطحِ «مطالبهگرِ منفعل» به جایگاه «همتصمیمگیر» ارتقا یابد.
بیتردید ایران فردا همچنان به دانش مهندسی و اجرای پروژههای عمرانی نیازمند است، اما آنچه در چشمانداز آینده حیاتیتر مینماید، پیوندی نوین میان تجربه زیسته مردم و دانش فنی روزآمد است. باید بتوانیم تلخی تجربهها و فشارهای انباشته سالهای اخیر را به محرکی برای بازآفرینی حکمرانی آب بدل کنیم؛ جایی که هر کنشگر، از کشاورز و شهروند تا کارشناس و سیاستگذار، خود را نه در تقابل با دیگران، بلکه در جبههای مشترک برای صیانت از آب و سرزمین ببیند.
چنین همگرایی و همدلی، شرط لازم عبور از مدیریت پروژهمحوری بدون افق کلان به سوی حکمرانی پایدار است؛ حکمرانیای که در آن اجزا در کلیتی بزرگتر معنا پیدا میکنند و ظرفیتهای پنهان ملی را برای مواجهه با چالشها بسیج میسازد. تنها در سایه چنین تحولی است که میتوان به گذاری دشوار اما لازم به سوی مصرف مسئولانه، بهرهوری بالاتر و پذیرش واقعبینانه محدودیتهای این سرزمین امید داشت.
اگر تابآوری را بهمثابه نوعی «توان برخاستن جمعی» در نظر بگیریم، آنگاه همان ظرفیتی که ریشه در حافظه تاریخی، اسطورهها و تجربههای مکرر عبور از بحران دارد، را میتوانیم برای بحرانهای دیگری نیز فرابخوانیم. نه فقط در زمانه جنگ و برای تامین نیازهای اساسی، بلکه در دوران پساجنگ و برای خلق مجالی تازه برای بازنگری در قواعد تصمیمگیری، گشودن فضا برای مشارکت معنادار ذینفعان، و پرورش آگاهی عمومی.
نوعی آگاهی که در آن، حفظ آب و زیستبوم نه تنها وظیفه دولت، که مسئولیت مشترک یک «ما»ی گستردهتر تلقی شود. تنها در این صورت است که میتوان امید داشت سیمرغِ خرد جمعی ایرانیان، اینبار در عرصه مدیریت آب، نیز مجال برخاستن از میان خاکستر سالهای فرسایش و افول را بیابد.
منبع: وبسایت انجمن بهره وری