قفس اعداد؛ چگونه استانداردهای قدیمی، مانع رشد بهره‌وری می‌شود؟

هیچ عددی نباید صرفاً به دلیل قدمت، از پرسشگری مصون بماند. هشت‌ساعت کار، دوازده‌سال تحصیل و پخش شبانه‌روزی رسانه، هرکدام در شرایط تاریخی خود پاسخی معقول بودند؛ اما جهان تغییر کرده است. فناوری، اقتصاد دانش‌بنیان و افزایش ارزش وقت انسان، بسیاری از مفروضات گذشته را به چالش کشیده‌اند.

ملک محمد ملکی، مشاور مدیرعامل شرکت توزیع برق اهواز و احمدرضا ملکی، دانشجوی دکتری مدیریت در مطلبی اختصاصی در پایگاه خبری بهره ورنیوز با محوریت «وقتی عدد از ابزار به «حقیقت» بدل می‌شود» نوشته اند:

بخش بزرگی از زندگی فردی و اجتماعی ما با اعدادی اداره می‌شود که آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر کمتر کسی درباره منطق‌شان سؤال می‌کند: هشت ساعت کار روزانه، شروع مدرسه و اداره از ساعت هفت صبح، دوازده سال تحصیل تا دریافت دیپلم، پخش ۲۴ ساعته تلویزیون.

پرسش بنیادی این است که چه کسی، بر اساس چه محاسبه‌ای، تعیین کرده این اعداد بهترین گزینه ممکن‌اند؟ هشت‌ساعت کار قانون طبیعی نیست؛ ریشه در جنبش‌های کارگری دوران صنعتی دارد. رابرت اوون در سال ۱۸۱۷ تقسیم شبانه‌روز به هشت ساعت کار، هشت ساعت فراغت و هشت ساعت استراحت را پیشنهاد داد؛ ایده‌ای که در سال ۱۹۱۹ به استاندارد سازمان بین‌المللی کار تبدیل شد.

این عدد در زمان خودش پاسخی منطقی به شرایط کار صنعتی بود  نه یک حقیقت ابدی، بلکه یک راه‌حل تاریخی که به مرور به استاندارد تبدیل و سپس نهادینه شد. مسئله از همین‌جا آغاز می‌شود: راه‌حلی که برای شرایط گذشته طراحی شده، ممکن است ده‌ها سال بعد همچنان اجرا شود، نه چون بهترین گزینه است، بلکه صرفاً به این دلیل که به استاندارد بدل شده است.

استانداردها برای هماهنگی میان میلیون‌ها انسان ضروری‌اند. مشکل زمانی آغاز می‌شود که استاندارد از ابزار هماهنگی به حقیقتی غیرقابل‌بحث تبدیل شود. در این حالت دیگر نمی‌پرسیم «چند ساعت کار بیشترین ارزش را می‌آفریند؟» بلکه می‌پرسیم «چگونه هشت ساعت را پر کنیم؟».

دیگر نمی‌پرسیم «چه مدت آموزش برای کسب شایستگی‌های لازم کافی است؟» بلکه می‌پرسیم «چگونه دانش‌آموز را تا پایان سال دوازدهم نگه داریم؟». در حالت اول هدف تعیین‌کننده زمان است؛ در حالت دوم، زمان تعیین‌کننده هدف می‌شود. دقیقاً همین نقطه است که بهره‌وری آسیب می‌بیند.

ساختار دوازده‌ساله آموزش عمومی نتیجه یک فرایند تاریخی طولانی بوده و در جهان الگوهای متفاوتی دارد؛ پس «دوازده سال» یک قانون جهان‌شمول نیست. پرسش این نیست که این عدد خوب است یا بد، بلکه این است: آیا این مدت، با توجه به اهداف آموزشی، بهترین نسبت میان زمان، هزینه و دستاورد است؟

اگر دانش‌آموزی بتواند همان دانش و مهارت لازم برای ورود به بازار کار را در هفت یا هشت سال، با کیفیتی مشابه یا بالاتر، کسب کند، چرا باید صرفاً برای حفظ یک عدد تاریخی زمان بیشتری صرف شود؟ هزینه این پرسش، صرفاً نظری نیست. کتاب، دفتر، میز، ساختمان مدرسه، حمل‌ونقل و حقوق نیروی انسانی برای سال‌های اضافه‌ای صرف می‌شود که بخش قابل‌توجهی از محتوای آن‌ها ممکن است هیچ‌گاه در زندگی واقعی فرد به کار نیاید. مهم‌تر از هزینه مالی، با «زمان زندگی» انسان مواجهیم؛ منبعی که برخلاف سرمایه مالی قابل بازگشت نیست.

ممکن است فردی هشت ساعت در محل کار حاضر باشد، اما خروجی ارزش‌آفرین او به‌مراتب کمتر از کسی باشد که در شش ساعت مسئله را حل کرده است. در اقتصاد صنعتی، سنجش زمان حضور تا حد زیادی منطقی بود، چون تولید به ماشین و حضور فیزیکی وابسته بود.

در اقتصاد دانش‌بنیان، خلاقیت، حل مسئله و کیفیت تصمیم اهمیت بیشتری دارد. در چنین محیطی، سؤال درست دیگر «چند ساعت سرکار بودی؟» نیست، بلکه «چه ارزشی آفریدی؟» است. این به معنای حذف استاندارد کاری نیست، بلکه به معنای بازتعریف رابطه میان زمان و عملکرد است. داده‌های بین‌المللی این ادعا را در سطح کلان نیز تأیید می‌کنند: کارگر آلمانی سالانه حدود ۱٬۳۵۰ ساعت کار می‌کند (کمتر از هر اقتصاد دیگری در OECD) درحالی‌که کارگر مکزیکی نزدیک به ۲٬۲۲۰ ساعت، یعنی حدود دوسوم بیشتر. با این‌حال هر ساعت کار در آلمان نزدیک به ۹۸ دلار ارزش تولید می‌کند، در برابر حدود ۳۳ دلار در مکزیک.

این الگو در میان چهل اقتصاد عضو OECD تکرار می‌شود: هرچه ساعت کار بیشتر، معمولاً ستانده هر ساعت کمتر. رابطه میان زمان و خروجی، برخلاف باور رایج، نه‌تنها مثبت نیست، بلکه اغلب در جهت عکس عمل می‌کند.

آیا ساعت هفت صبح برای همه سنین و مشاغل بهترین زمان شروع فعالیت است؟ قطعاً نه. پژوهش‌های حوزه خواب نشان می‌دهند شروع دیرتر مدرسه، به‌ویژه برای نوجوانان، می‌تواند با افزایش مدت خواب و بهبود عملکرد تحصیلی همراه باشد؛ مرکز کنترل بیماری‌های آمریکا (CDC) نیز بر ضرورت بازنگری در ساعت شروع مدارس نوجوانان تأکید کرده است. حتی عددی به‌ظاهر ساده مانند «۷ صبح» باید در معرض این پرسش قرار گیرد: آیا این ساعت واقعاً بیشترین بهره‌وری را ایجاد می‌کند، یا صرفاً چون سال‌هاست چنین بوده، ادامه دارد؟

اگر یک شبکه بتواند در شش ساعت محتوایی تولید کند که مخاطب را آموزش دهد، آگاه کند و اثر اجتماعی مطلوب ایجاد کند، آیا لازم است هجده ساعت باقی‌مانده را با محتوای کم‌اثر یا تکراری پر کند؟ اینجا نیز «پوشش زمانی» با «بهره‌وری» اشتباه گرفته می‌شود. بیست‌وچهار ساعت پخش، لزوماً بیست‌وچهار ساعت ارزش‌آفرینی نیست؛ گاهی تولید کمتر اما باکیفیت‌تر، ارزش اجتماعی و اقتصادی بیشتری می‌سازد.

ماندگاری این اعداد الزاماً از منطقی‌بودن‌شان نمی‌آید. بخشی از آن به مفاهیمی مانند وابستگی به مسیر و اینرسی سازمانی بازمی‌گردد: وقتی عددی برای مدت طولانی مبنای برنامه‌ریزی می‌شود، شبکه بزرگی از قوانین، بودجه‌ها، زیرساخت‌ها و عادت‌ها پیرامون آن شکل می‌گیرد. اگر ساعت شروع مدرسه از هفت به هشت‌ونیم منتقل شود، سرویس مدارس، ساعت کار والدین، حمل‌ونقل عمومی و برنامه ادارات نیز باید تغییر کند.

این هزینه هماهنگی جمعی واقعی است و نباید نادیده گرفته شود اما نباید آن را با اثبات درستی عدد اشتباه گرفت. باید میان دو حالت فرق گذاشت: قفل‌شدگی موجه، جایی که هزینه تغییر واقعاً از منفعت آن بیشتر است، و قفل‌شدگی غیرموجه، جایی که صرفاً عادت و مقاومت در برابر بازنگری، عدد را زنده نگه داشته است. تشخیص این تفاوت، وظیفه اصلی هر ممیزی بهره‌وری است.

ارتقای بهره‌وری در بسیاری از سازمان‌ها و نظام‌ها دیگر مسئله کمبود ابزار، فناوری یا حتی دانش فنی نیست؛ مسئله یک قفل ذهنی است. تا زمانی که سنجه‌ی موفقیت همچنان عدد ورودی (ساعت، سال، مرحله و …) باشد، هیچ فناوری یا روش نوینی به‌تنهایی نمی‌تواند جهش واقعی ایجاد کند؛ چون خودِ چارچوب اندازه‌گیری، سقف بهبود را از پیش تعیین کرده است.

بهره‌وری واقعی نه با بهینه‌سازی داخل یک قالب، بلکه با شکستن آن قالب آغاز می‌شود. گاهی بزرگ‌ترین جهش بهره‌وری وقتی رخ می‌دهد که بپرسیم: آیا اصلاً باید این کار را به این شکل انجام دهیم؟ چرا این تعداد سال، این تعداد ساعت، این تعداد مرحله؟ و مهم‌تر از همه: اگر امروز می‌خواستیم این نظام را از صفر طراحی کنیم، باز هم همین اعداد را انتخاب می‌کردیم؟

هیچ عددی نباید صرفاً به دلیل قدمت، از پرسشگری مصون بماند. هشت‌ساعت کار، دوازده‌سال تحصیل و پخش شبانه‌روزی رسانه، هرکدام در شرایط تاریخی خود پاسخی معقول بودند؛ اما جهان تغییر کرده است. فناوری، اقتصاد دانش‌بنیان و افزایش ارزش وقت انسان، بسیاری از مفروضات گذشته را به چالش کشیده‌اند.

مسئله این نیست که این اعداد اشتباه بوده‌اند؛ مسئله این است که هیچ سازوکاری برای بازبینی دوره‌ای‌شان وجود ندارد و همین نبود سازوکار است که یک راه‌حل تاریخی را به یک قفس دائمی تبدیل می‌کند. برای آنکه این نگاه از یک بحث نظری فراتر رود و به مسیری عملی تبدیل شود، سه گام مشخص پیشنهاد می‌شود:

۱.تشکیل کارگروه ممیزی استانداردهای عددی: نهادی مانند سازمان اداری و استخدامی کشور یا مرکز پژوهش‌های مجلس می‌تواند کارگروهی میان‌بخشی تشکیل دهد با مأموریتی مشخص تا در یک بازه معین (مثلاً یک‌ساله)، پنج تا ده استاندارد عددی پرکاربرد و پرهزینه (از ساعات کاری اداری گرفته تا طول دوره‌های آموزشی) را از منظر علمی و اقتصادی بازبینی و گزارش دهد.

۲.اجرای آزمایشی پیش از تعمیم: هر تغییر پیشنهادی باید ابتدا در مقیاس کوچک و داوطلبانه (مثلاً یک منطقه آموزشی یا یک سازمان دولتی داوطلب) آزموده شود. این رویکرد، ریسک تصمیم‌گیری را کاهش می‌دهد و در عین حال امکان سنجش واقعی اثر تغییر را فراهم می‌کند.

۳.جایگزینی سنجه زمانی با سنجه اثربخشی: در ارزیابی عملکرد سازمان‌ها و نهادهای آموزشی، معیار موفقیت باید به‌تدریج از «ساعت حضور» یا «سال تحصیل» به «ارزش و شایستگی تولیدشده» تغییر کند؛ این تغییرِ معیار، انگیزه ای برای بازنگری در اعداد فراهم می‌کند.

    هدف این پیشنهادها حذف همه اعداد قدیمی نیست؛ هدف، نهادینه‌کردن پرسشگری است تا در آن بازبینی استانداردها از یک اقدام استثنایی و پرهزینه سیاسی، به یک رویه‌ی عادی و دوره‌ای در حکمرانی تبدیل شود. بسیاری از قفس‌هایی که امروز در آن‌ها زندگی می‌کنیم دیوار ندارند؛ فقط چند عدد دارند که سال‌هاست کسی جرات نکرده درباره‌شان سوال بپرسد.

    اشتراک گذاری:



    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *